« " اخمو " | Main | ميدان ضد »

" انتظار "

مكان : پارك ملت مشهد

Comments

نمیدونم چرا یاد شهریار افتادم
. . .
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا، حالا که من افتاده ام از پا چرا

راستی .. چه عجـــــــــب !0

به قول خودتون طفلکي ِ حيووني
از بس منتظر موند و طرف نيومد که خوابش برد

ولي خداييش صبر ايوب داره ها
من بودم گلارو تيکه تيکه ميکردم و مينداختم زير پام له ميکردم
بعد رو نيمکت هم مينوشتم خوب منو کاشتي بي معرفت، حالا تو بيا دنبالم بگرد

entezar ... entezar ... entezar

az aval ta akhar adama mahk0oman be keshidanesh :)

axe kheili jalebi b0od

m0oafagh bashid ...

بچاره انقدر منتظر دختره مونده كه پير شده...ولي جالبه كه هنوز دسته گلش توي دستاش تازه مونده!...عكسهاي وبلاگتون سوژه هاي جالبي داره...تبريك ميگم.

خیلی داستان داره این عکس. دسته گل تازه و پیر مرد و لباس های اتو کشیده و خواب و امید و نیومدن و کاشتن. ولی در کل فضای شادی داره.

Post a comment